معرفی مفصل بیش از 35 کتاب برای شروع فلسفه و فلسفیدن

هرگاه متفکری در یکی از مقدمات استدلالاتش از آیه و سخنی الهی بهره ببرد یا حتی ادعای الهام، شهود و کشف نماید، او را باید در حوزه الهیات وحیانی قرار داد، اما اگر تمامی مقدماتش را مسلمات عقلی یا داده های عقلی شکل دهد، با الهیات عقلی یا تفکر فلسفی روبرو هستیم. ضیاءپور، 1347:ص17-26) این حجاب در دوران سلسله های مختلف پارس ها نیز معمول بوده است. تاکنون پژوهشهای متعددی در حوزه حجاب انجام شده است. دکتر فهیمه فرهمندپور: جان حجاب حضور و چگونگی حضور است. مثلا جان راولز کتاب نظریه ی عدالت را در ۱۹۷۱ نوشت. در نظر ابن رشد آیات قرآن تنها هنگامی می تواند در جان و روان جمهور مردم به طور واقعی مؤثر واقع شود که بر معانی ظاهری آنها حمل شود.(۱۹) دین متعارف برای توده مردم کفایت میکند، اما فلسفه برای اقناع شخص فرهیخته ضروری است.

الان جلسات به گونهای شده که مگر اینکه منِ مظلومی بگویم که من باید امضاء کنم، ولی من آنجا بد میشوم که چرا ایشان سختگیر است. اینجا میتوان و باید گفت که ادبیات خصوصاً از زمانی که رفتار قهرمانی از اساطیر میآموزد تا سپس که به تناسب پیشرفت مدنیت و شعور و آگاهی تاریخی از کلاسیسیزم به رمانتیسم و از آن به بستر سبکهای دیگر ادبی میخزد، از تفکر فلسفی بی نیاز نمیماند و همگام با رشد و ارتقای آن پیش میرود. عمده مطالعات ابن باجه صرف شرح و تبیین اندیشه فارابی شده؛ به طوری که باید از او به عنوان یک نوفارابی یاد کرد، همان طور که از ابن طفیل به عنوان یک نوابن سینایی یاد می کنیم.

همه ائمه اطهار(ع) در مناسبتهای مختلف منبر میرفتند و برای مردم سخنرانی میکردند و از فرصتها برای تبیین دین خدا بهره میبردند؛ از این رو، طلاب به هر مرحله علمی و اجتماعی هم که میرسند، باید مانند پیامبر اسلام (ص) و ائمه معصوم (علیهم السلام) تبیین آموزههای دین را از شئون و وظایف اصلی خود بدانند و در ایفای این مسئولیت جدی باشد. آیات قرآن و نهج البلاغه سرشار از تبیین عقلی درباره آفرینش، مسئله زمان و سرمد، نسبت مخلوقات با مبدأ و رابطه علی موجودات، کیفیت فیض و چگونگی و راز بقا و جاودانگی نفس میباشد. چنانچه فیلسوفی در بررسی مسائل دینی تلاش کند تا با روش عقلی به تأمل در دین بپردازد، دیگر نمیتوان او را متکلم نامید؛ بلكه او بی تردید یک فیلسوف است.

بی تردید او از آراء متفکری بنام ابن مسره که بنیانگذار حوزه اندلس است، آگاهی دارد. یعنـی روشن ساختن این نکته که مردم هنگامـی که میگویند، چه چیزی زندگی را معنادار میسازد؟ او بر این باور است که غزالی نه آگاهی درستی از شریعت دارد (روشن است که نمیتوان با ارزیابی ابن رشد در این باب موافق بود) و نه از فلسفه فارابی و ابن سینا چیزی می داند. چه چیزی مانع از آن خواهد شد؟

این ادعا تا حدودی قابلیت بررسی و تأمل را داشته و میتوان ادله آنرا مورد بررسی و نقد قرار داد اما اگر چنین ادعا شود که علت نادرستی این تعبیر به ساحتهای متناقض بازمیگردد و نمیتوان فلسفه را که دعوی پاسداشت یونان و روم را دارد با الهیات که در پی قدسیت است، سازگاری بخشید وضع داوری دشوارتر خواهد شد. کسانی که شرایط صحیح زندگی الهام گرفته از فرامین حق تعالی را پذیرفته اند، در واقع به ندای فطرت و وجدان خویش پاسخ مثبت داده و از مکتب اصیل انبیا تبعیت نموده اند و خود را از آزادی مطلق که خوی و سرشت بهایم و انعام است، برحذر داشته و مفتخر به شرف و فضیلت تکالیف الهی میگردند و پای عهدنامه “الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان انه لکم عدوّ مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم”1 را امضا کرده و به آن وفا دار میباشند.

در واقع، نظریه مشهور مکتب ابن رشد لاتینی سیاسی دارد. هیچ فیلسوف اسلامی در شرق، اثری همچون فصل المقال یا مناهج الادله که به طور خاص به نظریه سازگاری اختصاص داشته باشد، به نگارش درنیاورد. آنتونی کنی در دفاع از آکویناس به سبب التفات به عقل تنها در جریان استدلال، نقدهایی را بر آگوستین وارد کرده و تأکید دارد که نظریه اصلی وی در اینکه ایمان جویای فهم است، همان پناه بردن به آیات مقدس و سخن اشعیای نبی است که تا اعتقاد نیاورید نخواهید فهمید.

و در صدد این نیستند که مشکلات بشر را از زیربنا درست کنند ؛ بلکه همواره دنبال درمانهای موضعی هستند ؛ لذا با نو شدن مشکلات جوامع غربی ، فلسفه ها ی جدیدی نیز پدید می آیند تا آن مشکلات را حل نمایند ؛ از این روست که فلسفه اسلامی همواره رشدی عمقی داشته است ؛ و مکاتب نو ظهور فلسفه اسلامی همواره تکمیل کننده فلسفه های قبل از خود بوده اند ؛لذا با گذر زمان فلسفه اسلامی عمیقتر و فربه تر می شود ؛ ولی فلسفه های غربی اکثراً جوانمرگ می شوند و فلسفه ای تازه و اغلب متضاد با فلسفه قبلی جای فلسفه مرده کاشته می شود.

او معتقد است مشرق اسلامی چندان ارسطویی نبوده و علاوه بر آموزه های دینی، از جریانهای باطنی و شیعی نیز متأثر بوده است. ابن رشد در کتاب تهافت التهافت به نقش عمده و بنیادی دین، در میان حکما و فلاسفه اشاره کرده و معتقد است حکمت و فلسفه همواره در میان اهل وحی موجود بوده و نشانه هایی در دست است که وجود این جریان را تا زمان حضرت سلیمان به اثبات میرساند. نتیجه آن این است که اگر تعداد ازدواج های موفق در جامعه بالا میرود . به نظر او مطابق با سطوح گوناگون فکری، شیوه های بیانی گوناگونی وجود دارد.(۱۷) ابن رشد نوع بشر را بر مبنای انواع قیاسها به سه دسته تقسیم میکند: اهل برهان یعنی فلاسفه که اهل یقیینند و اهل جدل که متکلمان هستند و عامه مردم که دارای عقول تاریک و فطرت ناقصند.(۱۸) وی میگوید: بر مردم واجب است که بر هر چه در کتاب آمده به همان کیفیتی که هست ایمان آورند و هر چه در کتاب است حق است؛ مثلا در قرآن دو دلیل بر وجود خدا می باشد که برای همه مردم بدیهی است و آن دو یکی عنایت پروردگار است به هر چیز، به ویژه انسان و دوم حصول زندگی است در گیاه و حیوان.

در این کتاب آمده که این خود قرآن است که توصیه به تتبع عقلانی میکند.(۱۴) ابن رشد در فصل المقال در دفاع از توافق دین و فلسفه، با این پرسش آغاز میکند که آیا در شریعت اسلام، فلسفه امری مباح است یا حرام، مندوب است یا واجب؟ قرآن انسان را به اینگونه نظر و اعتبار عقلی در موجودات تحریض و ترغیب میکند؛ چنانكه میگوید: «فاعتبروا یا اولی الأبصار»(۱۶) وی در فصل المقال بیان میکند که علت ورود ظاهر و باطن در شرع، اختلاف فطرتهای مردم و تباین قریحه ها در تأیید و تصدیق است و علت ورود ظواهر متعارض برای تنبیه راسخان در علم جهت انجام تأویل جامع بین آن دو است.

اختلاف نظر ابن رشد با این دو در مواردی که اندک نیز می باشد، دلیل بر تفاوت گوهری آرائش با آنان نیست. این دو دلیل را سزاوار نیست متزلزل کنیم. ادعای مشکل تناقض یا قداست یا تفسیر و رشد، بدون دلیل بوده و هر کدام قابل طعن و رد میباشد. بر اساس کدام منطق باید مدعی شد که اگر فارابی، ابن سینا و ملاصدرا با ابتناء بر عقل و تفکر فلسفی توانستند به اثبات مدّلل واجب، جسمانیةالحدوث بودن نفس، یکتایی خداوند، مجرد بودن عقول، کیفیت رستاخیز و بدن اخروی دست زنند، آن را در زمره الهیات قرار دهیم و از حوزه فلسفه خارج سازیم؟

دلیلی که شاید اصلیترین هدف از وجود غریزه جنسی در انسان و کشش او به سمت جنس مخالف باشد . آیا این ارزیابی منطقی و صحیحی از ابن رشد و فلسفه اسلامی است؟ با توجه به درآمدی که بیان گردید هم میتوان از تعبیر فلسفه اسلامی دفاع کرد و هم فارابی، ابن سینا، سهروردی، خواجه نصیر، میرداماد و ملاصدرا و علامه طباطبایی را فیلسوف نامید. نباید در این سیر عقلی پیشاپیش شرط کرد که حتما به نفی الهیات و باورهای دینی بینجامد.

دیدگاهتان را بنویسید