فلسفه وجوب روزه 12

جای آن که به بسیاری از اصول منطق قدیم یا منطق ارسطویی پرداخته شود نیست، بل مقصود از همان ابتدا یک اشارهی مختصر به برخی از پایهترین اصول منطق قدیم بود. شاید این امکان وجود داشت که از این متون و دلالت هاشان چیزهای بسیار بیشتری بر آید.اما اگر اسکندر آفرودیسی ایده های خود در مورد عقل را پیش توهم می برد چنان که نشان دادیم می توانست به موضعی برسد که بی شباهت با موضع خود نو افلاطونی ها نبود.مرلان وموویا هر دو اسکندر را بر اساس تنی که میان طبیعت گرایی و رازباوری وجود دارد بررسی کرده اند.مرلان از این هم بیشتر می رود و می گوید که کل تاریخ سنت مشائی را می توان از یک سو به عنوان نوسانی مضطربانه میان مادی گرایی که به نحوی نامناسب از رواقی گرایی جدا شده بود و باور به اصول غیر مادی که به نحوی ناکافی از افلاطون گرایی جدا شده بودند.

تاریخ ارسطو گرایی به عنوان یک نحله ی مجزا در جهان باستان با اسکندر و تمیستیوس به آخر می رسد.بی شک یکی از دلایل این که چرا اسکندر آفرودیسی هیچ پیرو مشهوری در مکتب خویش نداشت, افول علاقه به تحصیلات عالی در قرن سوم به نسبت قرن دوم بود.اما این دلیل به خودی خود نشان نمی دهد که چرا ارسطوگرایی افول کرد. فلاطوري در بخش پاياني كتاب نشان ميدهد كه چگونه اين تصور خاص و منحصر به فرد مسلمانان از واقعيت و متناظر با آن معرفت در خوانش ايشان از فلسفه يوناني تاثير گذاشت. تسلّر در واکنش به چنین انتقاداتی با اشاره به رابطهی واحد و کثیر و تلاش افلاطون برای فراتر بردن واحد از دایرهی کثرات، آن را به کلی ورای اجزاء، و در ادامه با حضور تصور مفهوم کلی در نفس جدای از ابژهی عینی تشکیل دهندهی آن، شبیه میداند.

وی میگوید: آدمهایی که فکر میکنند زندگیشان ارزش زیستن دارد، فقط به این دلیل که معنای مورد نظرشان را همچون امیدی در جهانی دیگر تصور میکنند، ارزش زندگی خـود را تابـع چیـزی بیرونی میکنند. کامو میپذیرد که زندگی ارزش زیستن دارد، حتی زمانی که بدیهای زندگی فراوانند و خوبیهای آن کمتر از آن است که بر بدیهای آن فزونی یابد. در شرق مسلمانان با استفاده از ميراث فلسفی يونان و بهرهگيری از آموزههای دين اسلام، دستاورد گرانبهايی به نام فلسفه اسلامی پديد آوردند؛ با فزونی يافتن انديشه فلسفی، اين علم در غرب، شاخههايی تخصصی يافت و فلسفههای تركيبی و كاربردی مانند فلسفههای اخلاق، دين، هنر، علم و معرفت پديد آمد.

اپیکور از فیزیک اتمی آغاز می کند که بنا بر آن در کلیت اشیا از جسم و خلا ساخته شده اند.تعریف ارسطو از کون ومکان:جای چیزی است, پس خلا وجود ندارد.معرفت شناسی ای اکیدا تجربه گرا را پیش می نهد که بر این رای استوار است که هر پدیداری صحیح است.مدعی روان شناسی ماده گراست ودر اخلاق از خوش باشی حمایت می کند.در حقیقت این که آثار اپیکور را تلاشی برای بازگشت به فلسفه ی طبیعی پیشاسقراطی ببینیم چندان هم نامناسب نیست.اپیکور شرح استادانه ومنطقی ای از آنچه در ادراکات رخ می دهد,فراهم می کند.بنا به شرح اپیکورما زمانی به ادراکی دست می یابیم که با لایه های اتمی(آیدولا)که به طور پیوسته از اجسام اطراف ما تصاعدمی شوند,برخورد می کنیم.

این اصطلاح در یونان باستان به اسبی که تند می دویده یا چاقویی که خوب می برید ویا شخص که خوب جوک میگفته,اطلاق می شده است.از نظر ارسطو فضیلت به خودی خود هیچ ارزشی ندارد بلکه آن چه ارزش دارد فعالیت فضیلت مندانه است .سقراط فضیلت را معادل دانش و این دو را برای رسیدن به خوشبختی مهم دانسته است.ارسطو ابتدا خوشبختی را با لذت معنا می کند وسپس می گوید: خوشبختی نمی تواند رابطه ای با لذت داشته باشد.وبعد از قول سیاست مداران که خوشبختی را عزت می دانند .ارسطو با این نگرش مخالف است و می گوید مردم از آن رو به جست وجوی عزت بر می آیند که خودشان را از خوب بودن خود مطمئن سازند, در واقع خوشبختی غایت بلا شرط است, زیرا خوشبختی را برای خودش می خواهیم ونه برای چیزهای دیگر در حالی که بقیه چیزها مثل عزت لذت بهره را برای خوشبخت بودن می خواهیم.

بنابراین, در مقدمات قیاس شعری, آن چه معتبر است, خیال انگیزی آنهاست و آن چه معتبر نیست, صدق یا کذب آنهاست. آگوستین گر چه برخی اوقات میان یقینی بودن دانش و ماهیت بی اساس باور تمایزی اکید می گذارد ,اما به دلایل چندی که مسیحی بودنش از مهمترین آن هاست اغلب باور را,اگر پایه مناسبی می داشت در جایگاهی همسان با دانش می گذاشت.اگر باور داشتن چیزی جز اندیشیدن تایید آمیز نباشد, آن گاه می توان گفت که باور عقلانی است.آگوستین در شرح این که ما چه چیزهایی را می توانیم بدون تردید بدانیم از سنت افلاطونی پیروی می کند ومی پذیرد که معرفت از ادراک حسی یا تجربه به دست نمی آید.بلکه حقایق به نحوی پیشینی در ذهن ما مندرج شده اند.

که به ذهن خود می نگرد تا جهان را بیافریند.به بیان مسیحی آگوستین مفهوم صور را به این اعتقاد پیوند می دهد که پسر خدا هم حکمت و هم کلمه است.کلمه به معنای داشتن قدرت خلق علی. این اشیا از طریق جذابیت ممتازی که برای حواس وذهن بشر دارند.نیازهای درون طبیعت ما را بر می آورند.در واقع زیبایی شناسی ارسطو مکمل فلسفه ذهن اوست والبته مقید به آن هم هست.

ارسطو باور داشت که دولت شهر یونانی به معنایی جهان شمول بهترین شکل جامعه ی انسانی است و دلیل عمده ی این برتری عمدتا فضیلت هایی هستند که این دولت شهر بروز آن ها را ممکن می سازند.ارسطو میخواست بگوید اخلاق ,گام اول برای سیاست است. ارسطو با بهره گیری از سنت پیشرفت گرا وخوشی آشیانه انسان شناسی تاریخی یونانی .این داستان را برای ما می آورد. یودایمونیا را اغلب به خوشبختی ترجمه میکنند اما برخی ترجیح می دهند از مفاهیمی چون بهزیستی یا شکوفایی در ترجمه آن استفاده کنند نباید فراموش کرد دایمون به یونانی یعنی بخت و یو یعنی خوب یا خوش ,فرهنگ یونانی فرهنگ برتری جویی بود و واژه یونانی معادل برتری ,اره ته ,ریشه در, انر, مرد, در برابر زن دارد.یکی از پرسش های سقراط این بود اره ته چیست؟

مفاهیم در هر ساحت و سرزمینی متناسب با فکر و فرهنگ آنجا ظهور پیدا كرده و رشد و نمو مییابد. امروزه نيز همچون گذشته فلسفه موضوعی حاشيهای و مجرد نيست، بلكه نقشی حياتی در تثبيت پايههای علم و فرهنگ هر جامعه داشته، در رأس علوم قرار دارد. حبیبی خاطرنشان کرد: توجه به اصطلاحات گوناگونی که برای برخی از علوم و از جمله فلسفه و همچنین برای دین وجود دارد در بحثهای نظری لازم و بسیار مفید است. با توجه به این ویژگی میتوان دریافت که چرا مسائل فلسفی تنها با روش تعقلی قابل اثبات است، و چرا قوانین فلسفی از راه تعمیم قوانین علوم تجربی بهدست نمیآید.

ویژگی این متن و زبان ترجمه آن در سادگی آن است. سپس با اشاره به سه ویژگی ذاتی جوهر، یعنی وحدت، ثبات و نامحسوس بودن و پیوند زدن آنها با «هستی مطلق» و «آنچه هست»، به این نتیجه میرسد که تنها جوهر است که «کیفیت محض است، هستی است، و مطلق وجود را مصداق میدهد … پس از آن نوبت به افلاطون و ارسطو میرسد که آنچه تا قرنها تحت عنوان فلسفه و در مقولاتی چون اخلاق و منطق و متافیزیک و سیاست خوانده و آموخته میشد را به راستی بنیان گذاشتند.

هرچند که نمیتوان به قطعیت گفت هر آنچه درست است خوب نیز هست اما به نظر میرسد که به لحاظ ارزشی این دو با هم تساوی دارند. «نه تنها قانون گذارانى كه از زئوس (Zeus) الهام مى گيرند، بلكه همه قانونگذاران هنگام وضع قانون، هدفى جز والاترين فضيلت انسانى ندارند.»10 همچنان كه عدالت و خويشتن دارى و دانايى همراه با شجاعت به مراتب، بالاتر از شجاعت تنهاست، پس آنچه بايد گفت اين است كه خداوند هنگام وضع قانون، تنها جزئى از فضيلت انسانى را در نظر نداشته است، بلكه تمام فضيلت بشرى منظور او بوده. آيا داوريهاي ما درباره آنچه كه بايد انجام داد، عيني است يا ذهني (ملاكهاي داوري ما عيني و خارجي است يا شخصي و ذهني)؟

یکی از ارسطو شناسان به نام مور در این باره چنین می­نویسد: «ارسطو این باور را- که میراث افلاطون است- بی­هیچ گفتگویی پذیرفته است که جهان، نظامی است از مراتب گوناگون که هر مرتبه در سنجش با مرتبۀ فروتر از خود، کامل­تر و تحول یافته­تر است. در حالی که افلاطون گرایی دچار این سرنوشت نشد.ممکن است همچون قرن سوم پیش از میلاد بار دیگر فقدان هرگونه جذابیت نظری در ارسطو گرایی آن زمان در این افول نقش بازی کرده بود.در حالی که افلاطون گرایی پیغامی مشخص و رادیکال داشت.ارسطوگرایی به محققان و در سطحی متفاوت به عقل سلیم توسل می جست.تفاوت این دو در این بود که در حالی که ارسطوگرایی در دوره ی هلنی فاقد هویتی مجزا بود,جز تا آن اندازه که پیگیری پرسش ها هویتی برایش فراهم می کرد.ارسطو گرایی احیا شده در دوره ی امپراتوری با محدود کردن خود به عرصه آثار ارسطو چشم انداز بسیار محدودی یافته بود.

نباید فلسفه اسلامی را با الهیات خواه وحیانی یا عقلی یکسان گرفت و این خلطی است که اکثر مستشرقان و برخی محققان ایرانی دچار آن شده اند. برتراند راسل، فلسفه را پيشدرآمدی ضروری برای علم میداند و در مقابل، بسياری از پوزيتيويستهای منطقی معتقدند كار اصلی فيلسوف بهرهگيری از روشهای رايج علم برای كشف بيشتر دلايل منطقی و دستيابی به عالیترين وجوه آن است. حس لذت بازنمایی آن توسط انسان یک رابطه می بیند.ارسطو گفته است که اگر ما شی بازنمایی شده را از پیش ندیده باشیم ,اثر بازنمایانه همچون یک بازنمایی برایمان لذت بخش نخواهد بود, بلکه تنها از مهارتی که در آن به کار رفته ویا از رنگ هایش لذت می بریم.در واقع ما ازیک اثر هنری لذت میبریم چون در بین ما و اثر هنری وجه اشتراک وجود دارد,وجه اشتراکی که تمامی نوع بشر آن را در زندگی خود تجربه کرده اند,حس ترس ,حس قصور,حس حماقت و تردید.برای بازنمایی ولذت از یک اثر هنری لازم نیست آن اثر را در گذشته دیده باشیم, مثل نمایش های شکسپیر.ما از تراژدی ادیپ لذت میبریم چون او نماینده ی دردها آلام ترس های نوع بشری است.

ارسطو خاصیت میمه سیس یا تقلید را در حس لذت بازشناسی بازنمایی به گونه ای دیگری.در واقع انسان ازمشاهده سازی پدیدهای طبیعی واشکال هنری بین مشابه سازی پدیده. نفس بدن نیست ,بلکه چیزی مرتبط با بدن است ,به همین دلیل است که نفس در بدن قرار دارد و آن هم در بدنی از نوع مشخص ,همانطور که هر پیشه ای محتاج ابزارهای خود است,نفس هم باید از بدن خود استفاده کند.چیزی که در تلقی ارسطو از نفس اساسی است وظایفی است که یک موجود میتواند با بدنش انجام دهد. شنیدن هم به دریافت اتم ها بستگی دارد :شنیدن حاصل((نوعی باد است که از سوی شیئی که صحبت می کند زنگ می زند.به هم می خورد یا هر نوع ادراک شنوایی تولید می کند ,به ما می رسد.بو نیز مانند شنوایی هیچ تاثیری برنمی انگیخت.

دیدگاهتان را بنویسید