بررسی تحلیلی حجاب ازدیدگاه ادیان سامی (اسلام،یهود و مسیحیت)

3. محسن جوادی، مسئلة باید و هست، ص19. در دین زرتشت هم هست، «یعلمهم الکتاب و الحکمه» فقط در مورد رسول نیست. فقط در زمان و مکان است که موجودات جدا و منفصل دیده میشوند. رابطه زن و مرد در حقیقت نقطه مرکزی و نامرئی هر گونه عمل و رفتار است و با وجود حجابهایی که بر روی آن افکندهاند از همه جا دیده میشود. با این همه زنی که، بهرغم نصیحت پدر و مادر، به خاطر عشق ازدواج میکند مایه تحسین است؛ زیرا او آنچه مهمتر است برگزیده و مطابق روح طبیعت (به عبارت بهتر نوع) عمل کرده است؛ در صورتی که نصیحت پدر و مادر بر طبق روح خودخواهی خودشان بوده است.

همچنان که عشق فریب طبیعت است، ازدواج مایه فرسودگی عشق و رفع اشتباه و فریب است. پس از آنکه این مقصود انجام شد و هدف نوع حاصل آمد، فریب و اشتباه رفع میگردد و فرد در مییابد که او بازیچه و گول خورده نوع بوده است. این امر یعنی از درِ آشتی درآمدن با جهان به واسطه عشق. زیرا تمام جهان با همه حوادث خود تجسم یک اراده نامرئی است و صورت آن همه صور را بهم اتصال میدهد، همچنان که به آهنگ موسیقی صداهای مفرد زیر و بم را به هم وصل میکند. با این که داشتن همه ی پاسخ ها بسیار نامحتمل به نظر می رسد، اما فلسفه به شکلی پیوسته ما را به مطرح کردن سوال های بیشتر تشویق می کند و سپس، ابزار مورد نیاز را در اختیار ما قرار می دهد تا پاسخ های مختص به خودمان را پیدا کنیم.

قرآن با طرح این آیات، براى مخاطبان خود، نوعى پیام دارد و آن این است که فرشتگان با همه مقام اطاعت و تسلیمى که به درگاه پروردگار دارند، این حق را یافتند که از فلسفه فعل و اراده الهى جویا شوند و خداوند هم با دلایل قانع کننده، ایشان را پاسخ داد و به ایشان ثابت کرد که افعال الهى عالمانهترین است و بدون ملاک و مصلحت نیست. هزیود (Hesiod شاعر یونانی در قرن هشتم پیش از مسیح) و برمانیدس سخت پرمعنی گفتهاند که اروس (Eros خداوند عشق به عقیده یونانیان )، موجود اول و آفریننده و اصل همه اشیاء است.

آنکه اشیاء و اشخاص در تمام ایام به نظرش شبح و سراب نیایند، استعداد فلسفی ندارد. هر چه اشیاء بیشتر تغییر کنند، بیشتر به حال خود باقی هستند. «هر کسی دنبال همسر و همدمی است که نقایص او را رفع کند تا مبادا این نقایص دوباره تولید شود؛ مردی که جسماً ناتوان است دنبال زنی قوی است؛ هر کس در شخص دیگر آن چیزها را زیبا میداند که خود فاقد آن است، اگر چه آن امور گاهی خود نقص باشد. امروزه مخالفت بسیاری از کشورهای غربی با حجاب اسلامی و از سوی دیگر، زحماتی که مسلمانان در رعایت حجاب در این جوامع متحمل میشوند، پیش و بیش از هر چیز به خاطر این است که حجاب یک کارکرد فرهنگی و هویتساز پیدا کرده که ارزش آن به هیچ وجه از چهار فلسفه فوق کمتر نیست.

آن شعور قوی که ما را وادار میکند تا هر یک از اعضای بدن را نیک بسنجیم و آن نگاههای ناقدانه وسوسهآمیز که عاشق و معشوق بهم میکنند، همه برای آن است که شخص، ولو این که خود نداند، امری بالاتر از خود را میجوید. در حقیقت، بخش مهمی از فلسفه مباحث تخصصی آن در سطح آموزش دانشگاهی است، ولی بخش مهم دیگر کار بست آن در همه بخشهای زندگی و در همه رشتهها و فعالیتهای آموزش نظری و عملی است.(7) به عبارت بهتر، از نظر برخی از منتقدان فلسفه نظری، آنچه در کتابخانهها و دانشگاهها تحت عنوان متون فلسفی وجود دارد، با دنیا و زندگی روزمره ارتباطی ندارد.

وی به نقل از حضرت علی(ع) می آورد که دانشی چون اندیشیدن نیست، یا اصل و اساس حکمت، پیروی از حقیقت است.(۴) بر این اساس تصریح میکند که فهم حقیقت فلسفه بدون تأمل صحیح و ژرف در این آموزه ها و بنیانها میسر نخواهد بود. اما تأویل فلسفی امری باطنی و مختص به خواص است.(۲۶) ابن رشد حکما و فلاسفه را راسخ در علم دانسته و دانش تأویل را نیز از ویژگیهای این جماعت به شمار آورده است؛ زیرا تأویل راه به سوی باطن است و باطن هر امری معقول بودن آن است. تولید مثل بالاترین نقطه است و پس از وصول به آن مشعل حیات به سرعت به خموشی میگذارد تا آنکه حیات قوی بقای نوع را تضمین کند و همان حوادث را تکرار نماید.

لذا ارسطو درصدد تبیین درستی از نحوه ارتباط نفس و بدن ـ که نوع خاصی از صورت و ماده میباشند ـ برمیآید؛ یعنی همان کاری که فلاسفه پیش از او از انجام آن غفلت کرده بودند. قانون جاذبه جنسی در آغاز برای آن است که انتخاب رفیق و همدم، گرچه به طور ناآگاه باشد، به منظور شایستگی متقابل برای تولید صورت گیرد. صفات جسمانی زن و مرد همسر باید چنان باشد که به منظور تولید نمونه و مثل کامل نوع تا آنجا که مقدور است، مکمل هم باشند و از این رو همدیگر را منحصراً دوست بدارند. این توالی مرگ و تولید، نبض انواع است.

دیگر هر چیزی در رابطه با انسان شیئ متناهی است. رابطه نامتناهی و متناهی از هم گسسته است. ابزار انگاری قوم یهود، زندگی را در هم می شکند و موجودات را به اشیایی بدل می کند که به کار بهره مندی و تضمین امنیت فرد و خانواده اش می آید. اعضای تولید اصل حافظ حیاتند و ضامن زندگی جاوید میباشند. بنابراین اعضای تولید درست کانون و مرکز ارادهاند و قطب مقابل مغزند که مظهر و نماینده دانش است. بنابراین هر چیزی تنها در رابطه با انسان و این قوم معنا می یابد.

بنابراین در نظر وی حیات معنادار فراتر از جلوه­های ظاهری و سطحی حیات است. اسناد نشان میدهد که او این سفر را برای تامین حمایت از خود انجام داد زیرا به نظر میرسید که جنگهای فرونده شانس او را برای زندگی در پاریس از بین برده بود و همچنین متکلمان کالوینیست در هلند او را مورد آزار و اذیت قرار میدادند. «دافع و محرک جنسی حیات باطنی درخت (نوع) است و زندگی یک درخت فرد بر تنه این نوع پیوند است، همچنان که برگی از درخت غذا میگیرد و خود در تهیه غذای درخت شرکت میکند؛ علت قدرت این محرک جنسی همین است و از اعماق طبیعت ما برمیخیزد.

اساس این نظریه، فرضهای هیوم در مورد علیت است؛ یعنی اینکه علیت چیزی نیست مگر یک همزمانی همیشگی. هر اندازه که زنی با مردی از مرحله تولید دورتر میشوند، به همان قدر از زیبایی آنها در نظر یکدیگر کاسته میشود، جوانی بدون زیبایی جاذبه جنسی دارد ولی زیبایی بدون جوانی این جاذبه را ندارد. در مکالمات اکرمان با گوته (جلد ۱، صفحه ۱۶۱) گوته میگوید: «روح ما موجودی است که طبیعت آن فناناپذیر است و فعالیت آن از ابد تا ازل ادامه دارد. هر موجود زنده عادی، به هنگام بلوغ، سعی میکند تا خود را از راه وظیفه تولید مثل فدا کند: آن عنکبوتی که پس از بارور ساختن ماده طعمه آن میگردد و آن زنبوری که دائماً برای نسلی که هرگز روی آن را نخواهد دید، غذا و طعام تهیه میبیند و آن انسانی که برای تهیه غذا و لباس از بهر زن و فرزندان خویش و تربیت آنان خود را دچار هر گونه رنج مرگبار میکند، همه نمونههای این امرند.

فیلسوف متدین به همه آموزههای دین ایمان دارد و از جمله به آموزههای هستیشناسانه آن. تولید مثل مقصد نهایی هر موجود زنده و قویترین غریزه آن است، زیرا فقط از این راه اراده میتواند بر مرگ پیروز شود. فقط حکیم و فیلسوف میتواند در ازدواج خوشبخت شود، ولی فلاسفه ازدواج نمیکنند. از آنجا که اکثر قریب به اتفاق فلاسفه مسلمان عرب نبودهاند از این رو نامیدن فلسفه اسلامى به فلسفه عربى نادرست به نظر مىرسد؛ چرا که پسوند«عربى»بیشتر ناظر به نژاد و قوم خاصى است.بهتر آن است(و حقیقى نیز)که آن را فلسفه اسلامى یا فلسفه مسلمین بنمایم.

و تقدیر قوم یهود آن است که از جهان و آدمیان تا ابد جدا باشند. آموزه های مسیحی همچون رحمت الهی از طریق شفاعت مسیح، نمودی از همین آشتی پذیری با جهان و تقدیرخویش است. هگل در این آشتی جویی با تقدیرخویش و در گذشتن از خود آزادی راستین روح را در می یابد. این انقیاد در عشق مسیحی نمود می یابد. هگل در پاسخ به تعارض کانتی وظیفه و تمایل، انقیاد بنده وارانه را نسبت به خدا، طرح می کند. پس به طور منطقى، به راحتى مى توان استتناج کرد که قانون و سیاست و نظام سیاسى در صدد ایجاد عادت و رفتارى مناسب با فضیلت شهروند خوب است.

معتقدم کاری که او با تمرکز بر مفهوم خیال انجام میدهد به ما میگوید که اگر به شیوه درستی بر این مفهوم تمرکز کنیم، این امر یک روشنایی جدید و چشماندازی را که به طرز شگفتانگیزی سازنده است در زمینه شیوهای که امروز باید سنت فلسفی و دینی و غیره خود را خوانش کنیم ایجاد میکند. طبیعت توجه ندارد که بداند آیا پدر و مادر برای همیشه خوشبختند یا برای یک روز. فلسفه عشق بر محور این اطاعت پدر از مادر و والدین از فرزند و فرد از نوع میچرخد. ازدواجهایی که به دستور پدر و مادر بخاطر ثروت و مقام انجام میگیرد، غالباً از ازدواجهای عشقی بادوامتر وسعادتمندتر است.

«عشق فریبی است. تا آنچه بیشتر به نفع نوع است تا نفع فرد، انجام گیرد. آنچه ذهن ارسطو را به این مفاهیم کشانده مسئله اتصال است. از میان رفتن قدرت تناسلی در مرد دلیل نزدیک بودن مرگ است؛ افراط در استعمال این قدرت زندگی را کوتاه میسازد و از طرف دیگر اعتدال در آن تمام قوا و مخصوصا قوای عضلانی را افزایش میدهد و قهرمانان یونانی همین روش را به کار میبردند؛ در حشرات نیز محدود ساختن عمل تناسل موجب میشود که زندگی او تا بهار آینده ادامه یابد؛ تمام این امور نشان میدهد که حیات فرد از اصل و ریشه در گرو حیات نوع است.

روابط میان انسانهای یهودی صرفاً عینی و ناشی از تفکر است. با این وجود، همین که فلسفه بیشتر تثبیت یافت، موفق شد ارتباط خود را با دین به طور کلی قطع کند، همانطوری که ما میتوانیم از فارابی به بعد ببینیم. فلسفه حجاب این است که زنها از درونشان بجوشد که حجاب داشته باشند و با الزام نتیجه عکس خواهد داشت. تاريخ و آمار نشان داده است كه هرگاه زنان بي حجاب بوده اند خشونت عليه آنان بيشتر بوده است. حتی رابطه آنان با خدا به سطح بردگی و بندگی تنزل می یابد، زیرا انزجار، ضرورتاً به رابطه خواجه (که در این حالت خدا است) با اموال ، انسانها یا نظایر آن سرایت می کند.

دیدگاهتان را بنویسید